ღتا هـمیشـه در کلبــه ی دلـــم تکــیღ
...:: شـعر ... دلـنوشته ... کارت پـسـتـال ::...
هوالمحبوب سلامي به وسعت عشق اين دلـــــنوشته ي منه كه قسمت هاي ابتدايي اونُ در گـوشه ي وبــلاگم و در قســمت درباره ي وبـلاگ خونـديـن و در این پـست به طور كــامـل قرارش دادم و به دنبـالش یکی دیگه از شعرای خودم ... نمـيدانم دلــم دنبـال بهــانه ايست كه به تـــو فكـر كـنم يـا بهـانه به دنبال مـن اســت براي انديشـيدن به تـو ...تنهـا ايـن را مـيدانم كه تـو در فكـر منـي و تمــــام لـحظاتــم پـر ازبـودن تـوست ... كـاش ميـدانســتي كه يـك لــحظه در كـنار تـو بــودن و بـا يـاد تـو زندگي كـردن بــرايـم شـــادي آورتـر از شــادتـريـن لحظــه هـــاسـت ... كــاش مـــرا انـدك زماني فـراموش نكـني ... بـاز دلــم به يـاد گذشته افـتـاده است ... زمانـي كه ســخــن عـشـــــق را درعـــمق نـگــاهت خــوانـدم ... آنـگـاه كه صدايـي از جــنـس مـــحـبت در كــوچــه بـــاغ آشــناييمــان شـنيدم ... عـشقـي بـه انــدازه ي تمـام انـــدازه هـاي دنيــا به قـلبت هــديـه دادم ... مــعرفتي بـزرگـتر از قــلبت بـرايت گزيـدم و آن را به كلبه ي دلـــم پـيـــوند زدم ... زمـاني كه مــيرفتي بـرايت گـريســتم و در تنهــاييم تنهــــا بــا يــاد لـــبخـند هــايت خنديــــدم ... در كـــلبه ام تــو را با يــاد خــــدا آشنــا كــــردم ... صـداي افــــسـرده ام را در جــــاي جــــاي دلـــــكده ام به گــــوشت رســـانـدم و نــالـــــه ي اشكــم را در شعـــرهــايم گـنجـاندم تــا سكــوت فــــريادم را درك كــــني ........... ولــــي انگـــار هـــنوز عـــشـقم به صـداقت بــاران _ بـه ســـبـزي بهـــار و به گــرمي آفتـــاب نـرســـيده است تـا هـدهـــدهـاي خوش آواز دلـت نغمــه ي عشــق و وصـال براي دل خــسته ام بخوانـند ... امــا مـن به كلبه ي دلـم بـازميگـردم تا در تنهــايي مـحض بـا آغـاز تـو پيونـد بخـــورم و از مـالك دلـم " خـــداي مهربـانم "بخواهــم عـــشقم را در دلــت افــــزون كــند تـا شـــــايـد مـــرا بيــابــــي و عـــشـق _ مـــحبـت و احـســـاسـم را صادقــــــــانـه بـــاور كـــــــنـي . اومـــدم دل بكــــنم ازت ولـــي ... نـتــونســـتـم مـن فـــــرامـوشـت كــــــنم اومـدي بگي خـداحافظ عــزيز ... دلـم انگـار خـواست كـه خاموشـت كـنم با توبــودن با تو مــوندن با تو عـشق ... هرجا بـاشي ميشه اونجا يه بهشت آرزومـه كـه بـفـهمــي عــاشـــــقــم... اينــو دســـــتم از زبــــون دل نـــوشـــت اومــدم بگـم دلـــم جـاي تــو نيـسـت ... جـاي حـرفـاي مـليحــانه كه نيست عقلم اين خواهشُ داشت از دل من ... دلـم گفت:عـــشق در دست تـو نيست" خـواستم عـاشقـانه من ببــوسـمت ... دلـت گـفت: دوران عـاشـقــي گـــذشـت از تو خـوندن خيلـي شـيرين بود برام ... مثله اينكه از تــو هـم بايد گذشت ****************************************************************************** روزها به انتظار آمدنت سرا پا شوقم و شبانگاهان چو شمع میسوزم کاش تا آمدنت من تمام نشوم بـه نـام آرام دلهـا ســـلام به عنوان اولين پست خواستم يكي از اشعار خودم رو براتون بذارم و از اونجايي كه سراغاز همه ي كارها با ياد خداست من هم تصميم گرفتم كه اولين نوشته ام دراين مورد باشه ... اگه نظرتون رو در موردش بدين خوشحالم ميكنيد... خــدا جـونــم هـمـيـشـه بـا تـو هـسـتـم ... تـنـهـام نـذار كـه بي تـو پـر شـكـسـتـم ميخوام بگم دوسـت دارم توو واژه جا نميشه ... توو قلبه من ميموني تو تا عمر دارم هميشه ميخوام دلم رها بشه از اين قفس توو دنيا ... ميخوام دلم پر بكشه بياد به سوي رويـا خـداي مـن بـراي پـر كشـيـدن از قـفـس هـا ... تنهـام نـذار توو ايـن هـمه هــوس هـا توو مـنـجـلاب بـازي و هـوس هـا ... تويـي فـقــط پنـاهـه بـي پــرسـت هـا توو ايـن شـبـاي غربـت و نـدامـت ... شـبـاي جـمـعـه ايـن شـبـاي طـاقــت تويـي نـگـهـبـان دل خـسـتـه ام ... تويـي نـگـاهـه چـشمـاي بـســــتـه ام مرا بـه حال خود رهـا مكـن هيـــچ ... كه پـر كـشم بـه سـوي دنـيـاي هــــيچ
![]()
![]()
![]()
![]()

| Design By : Night Skin |


